حوله

پسر جاشو ۱ دقیقه مطالعه

حضرت دوست توی حموم حالش بد شده و لخت مادرزاد اومده بیرون.. مادرم میگه محمد بیا زودی که نره بیرون…

حواله برداشتم توی هال میدووم دنبالش… می بینم مادرم داره میخنده… یکم عصبی میشم

درا رو قفل میکنم و لباسش رو میزارم کنارش که هر وقت حالش جا اومد بپوشه…

ترجیح میدم برگردم توی اتاق.

نظرات

با نام مستعار نظر بگذارید؛ ایمیل اختیاری است و عمومی نمایش داده نمی‌شود.

دربارهٔ وبلاگ

نوشته‌های شخصی مح‌مّد به زبان فارسی؛ خواندن آرام، بدون شلوغی.