شرمندگی، دلتنگی
چهره اش رو توی کفن به یاد میارم، و قبری که تنها کنار دیوار سنگی کوتاه قبرستان با سنگ مزار سفید، عزیزی رو در آغوش گرفته که دلم براش خیلی تنگ شده... عزیزی که ت…
چهره اش رو توی کفن به یاد میارم، و قبری که تنها کنار دیوار سنگی کوتاه قبرستان با سنگ مزار سفید، عزیزی رو در آغوش گرفته که دلم براش خیلی تنگ شده... عزیزی که ت…
دو هفته ای که مادرم بیمارستان بود، چیزی که دلم رو خیلی شکست حسادت بابام به تلفن زدن های اطرافیان برای احوالپرسی مادرم بود. رسما پشت تلفن گفت که بسه دیگه چقدر…
نوشتههای شخصی محمّد به زبان فارسی؛ خواندن آرام، بدون شلوغی.